یا مجیر



شب عاشورا چه گذشت؟

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

چون شب عاشورا فرا رسید امام حسین علیه السلام فرزندان و برادران و برادرزادگان و کلیه بستگان و اصحاب را جمع نمود.
امـام سجاد علیه السلام مى گوید: با آنکه بیمار بودم نزدیک رفتم ببینم پدرم چه مى گوید، پس از آنکه خدا را به بهترین وجه و نیکوترین ثنائى ستایش کرد فرمود:
اللّهمّ انّ احمـدک عـلى ان اکرمتنا بالنّبوّه و علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدّین و جعلت لنا اءسماعا و ابصارا و افئده فاجعلنا من الشّاکرین .

(( خـداوند تـرا سپـاس مـى گـویم که مـا را به نبوت گرامى داشتى و تعلیم قرآن فـرمودى و ما را در دین فقیه گردانیدى و به ما گوش شنوا و دیده بینا و دلى آگاه عطا فرمودى پس ما را از شکرگزاران خود قرار ده . ))

نکته : حسین علیه السلام فضائل خود و خاندانش را با ارتباط به مقام نبوت و داشتن علوم قـرآنى و احکام دینى و اینکه خدا به آنان گوش شنوا و دیده اى بصیر و دلى بیدار داده است بیان مى کند که در آن اشاره است به اینکه دشمنانشان فاقد این صفاتند.
امـّا بعـد فـانّى لا اعـلم اصحابا او فـى و لا خـیرا مـن اصحابى و لا اهل بیت اءبّر و لا اوصل من اهل بیتى فجزاکم اللهّ عنى خیرا و انّى لا اظن یوما لنا من هؤ لاء الاّ و انى قد اذنت لکم فانطلقوا جمیعا فى حلّ لیس علیکم منّى ذمام .

(( مـن اصحاب و یارانى با وفـاتـر و نیکوتر از اصحاب و یاران خود سراغ ندارم و خـانواده اى بهتر از خانواده خود نمى یابم ، خدا از طرف من به شما پاداش نیک دهد، همانا گمان مى کنم با این قوم برخوردى داشته باشم پس بیعتم را از شما برداشتم و شما را به اخـتیار خودتان گذاشتم ))

اینک شب فرا رسیده است از تاریکى شب استفاده کنید و هر یک از شما دست یکى از مردان اهل بیتم را بگیرید و متفرق شوید و به هر سو که مى خـواهید بروید و مـرا با این قـوم تـنها گـذارید که اینها بجز من با کسى کارى ندارند.

 

پس از بیان امام علیه السلام آنهائى که به طمع پیروزى حسین و رسیدن به حکومت همراه آن حضرت آمـده بودند به امـید اینکه در ظلّ حکومـت حسینى دست آنان هم به قـول مـعـروف به دم گـاوى بند شود اکنون که اوضاع را موافق دلخواه خود نیافتند از فرصت استفاده کرده و دسته دسته خارج شدند و حسین را تنها گذاشتند.
از سکینه خـاتـون نقـل شده که پدرم به کسانیکه همراهش آمده بودند فرمود: شما به تـصور اینکه بر جمـاعـتـى وارد مـى شوم که با جان و دل با مـن بیعت کرده اند و اکنون مى بینید که شیطان بر آنها مسلط شده و خدا را فراموش کرده اند و جز کشتـن مـن هدفـى ندارند، مـکر و خـدعـه در قـامـوس مـا اهل بیت وجود ندارد، بنابراین هر که آمادگى نصرت و یارى ما را ندارد، شب تیره را سپر خود قرار دهد و بهر کجا که خواهد برود و شرم و حیا مانعش نشود.
سکینه خـاتـون مى گوید: با شنیدن سخن امام گروه هاى ده نفره و بیست نفره از حضور رفتند و حسین را با عده قلیلى باقى گذاردند.

 

دنیاپرستان حسین را رها مى کنند

 

پس از بیان امام علیه السلام آنهائى که به طمع پیروزى حسین و رسیدن به حکومت همراه آن حضرت آمـده بودند به امـید اینکه در ظلّ حکومـت حسینى دست آنان هم به قـول مـعـروف به دم گـاوى بند شود اکنون که اوضاع را موافق دلخواه خود نیافتند از فرصت استفاده کرده و دسته دسته خارج شدند و حسین را تنها گذاشتند.
از سکینه خـاتـون نقـل شده که پدرم به کسانیکه همراهش آمده بودند فرمود: شما به تـصور اینکه بر جمـاعـتـى وارد مـى شوم که با جان و دل با مـن بیعت کرده اند و اکنون مى بینید که شیطان بر آنها مسلط شده و خدا را فراموش کرده اند و جز کشتـن مـن هدفـى ندارند، مـکر و خـدعـه در قـامـوس مـا اهل بیت وجود ندارد، بنابراین هر که آمادگى نصرت و یارى ما را ندارد، شب تیره را سپر خود قرار دهد و بهر کجا که خواهد برود و شرم و حیا مانعش نشود.
سکینه خـاتـون مى گوید: با شنیدن سخن امام گروه هاى ده نفره و بیست نفره از حضور رفتند و حسین را با عده قلیلى باقى گذاردند.

 

وقـتـى که جمعیت رفتند حسین علیه السلام خطاب به بنى هاشم فرمود: شما هم بروید و مـرا با این جمعیت واگذارید که با غیر من کارى ندارند هنگامیکه سخنان امام علیه السلام بپایان رسید

ابى الفضل العباس (ع) آغاز سخن نمود و گفت : براى چه برویم و شما را رها کنیم آیا براى اینکه بعد از شما زنده بمانیم ؟ خدا هرگز آن روز را نیاورد که بعد از تو زنده باشیم .
سپـس سایر برادران و پسران و برادرزادگان امام حسین علیه السلام و پسران عبدالله ابن جعـفـر (همـسر زینب کبرى ) هم از جناب عباس پیروى نمودند و همانند سخنان او بیان داشتند.
ثمّ نظر الى بنى عقیل فقال حسبکم من القتل بصاحبکم مسلم اذهبوا قد اذنت لکم .
(( آنگـاه امـام حسین عـلیه السلام به فـرزندان عقیل توجه نموده و فرمود: شهادت مسلم شما را بس است به شما اجازه مى دهم بروید. ))
فـرزندان عقیل گفتند: سبحان الله مردم به ما چه مى گویند و ما به آنها چه بگوئیم آیا بگـوئیم که مـهتر و آقا و سرور خود و پسر عموهاى خود را که بهترین عموها، هستند رها کردیم و براى نصرت و یارى و نجات آنان تیرى رها نکردیم و نیزه اى نیفکندیم و شمـشیرى نزدیم و نفهمیدیم که چکار کردند، نه بخدا چنین کارى نمى کنیم بلکه جان و مال و خانواده خود را فداى تو خواهیم کرد و با تو به نبرد خواهیم پرداخت تا بر ما وارد شود آنچه بر شما وارد مى شود که خدا زندگى بعد از تو را زشت گرداند.

براى چه برویم و شما را رها کنیم آیا براى اینکه بعد از شما زنده بمانیم ؟ خدا هرگز آن روز را نیاورد که بعد از تو زنده باشیم .

 

پـس از سخـنان فرزندان عقیل ، مسلم بن عوسجه برخاست و گفت : آیا تنهایت گزاریم در حالیکه دشمن ترا احاطه کرده است ، در پیشگاه الهى چه عذرى خواهیم داشت که حق ترا ادا نکردیم ، خدا هرگز چنین روزى را پیش نیاورد بلکه با این دشمن به نبرد خواهیم پرداخت تا نیزه ام را در سینه هاى آنان فرو برم و با شمشیرم آنها را بزنم ، تا زمانى که دست شمـشیر در دست من است کارزار خواهم کرد و اگر هیچ سلاحى نداشته باشم با سنگ به مبارزه مى پردازم و از تو جدا نخواهم شد تا همراه تو مرگ را دریابم .

آنگـاه سعـید بن عـبدالله حنفـى بپـا خـاست و گـفـت : نه بخـدا اى فـرزند رسول خـدا هرگـز تـرا تـنها نمى گذاریم تا خدا بداند که سفارش فرستاده اش محمد صلى الله عـلیه و آله را درباره تو حفظ کردیم ، بخدا سوگند اگر بدانم که در راه تو مرا مى کشند بعد زنده مى کنند آنگاه مرا مى سوزانند و خاکسترم را بباد مى دهند و هفتاد مرتبه این کار را با من انجام دهند از تو جدا نخواهم شد تا مرگ را در حضور تو دریابم و چـگـونه اینکار را نکنم و حال آنکه یک بار کشته شدن بیش نیست و دنبالش کرامتى است که هرگز پایانى ندارد.

 

زهیر بن قـین برخـاست و گـفـت بخـدا سوگـند اى فـرزند رسول خـدا صلى الله عـلیه و آله دوست دارم که کشته شوم سپس زنده گردم آنگاه کشته شوم و این کشتـه شدن و زنده گـشتـن هزار بار تـکرار شود و خـداوند مـتـعـال بدین وسیله از کشتـه شدن تـو و این جوانان از اهل بیت تو جلوگیرى و دفع نماید.
بقـیه اصحاب و یاران باوفاى حضرت هم هر یک سخنانى نظیر و مانند گفتار یاد شده بیان داشتند.

حسین سلام الله علیه که استقامت و پایدارى کسان و بستگان و یاران خود را آزموده و دانست که در یارى اش استـوار و پایدارند و معهذا براى رفع هرگونه ابهام و آگاهى همگان به سرنوشت آینده خـود، فرمود: من فردا شهید مى شوم و همه شما که با من هستید به شهادت مى رسید و یک نفر از شما زنده و باقى نمى ماند.
یاران عـرض کردند: خدا را سپاس مى گوئیم که ما را با یارى شما گرامى داشت و به شهادت در راه خـود مـشرف گـردانید، پـسر پـیغـمـبر! آیا خوشحال نباشیم که با شما و در درجه شما باشیم .


حسین علیه السلام فرمود: خدا به شما جزاى خیر دهد.


قـاسم بن الحسن که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود با خود اندیشید که شاید این خبر شامل حال من نشود لذا از عموى بزرگوارش پرسید:

آیا من هم جزء شهدا هستم ؟
حسین علیه السلام بر او رقت کرد و فرمود: یا بنىّ کیف الموت عندک ؟:
(( پسرم مرگ در نظر تو چگونه است ؟ ))
قال یا عمّ احلى من العسل . (( عموجان از عسل شیرین تر است . ))
فـقـال اى واللّه فـداک عـمـّک انّک لاحد مـن یقـتـل مـن الرّجال مـعـى . (( حسین فرمود: آرى بخدا قسم عمویت بقربانت تو هم یکى از کسانى هستى که با من کشته مى شوند. ))

آرى قاسم با آنکه جوان نورسى بود درس آموزنده اى به نوجوانان آزاده داد که مرگ با عـزت از عـسل شیرین تـر است

 

مرگ با عـزت از عـسل شیرین تـر است

حسین و یارانش شب عاشورا را که مى دانستند آخرین شب زندگى آنها است به عبادت و راز و نیاز به درگـاه بى نیاز پـرداخـتـند چـنانکه در روایت آمده است : و لهم دوى کدوىّ النّحل ما بین راکع و ساجد و قائم و قاعد.
(( پـیوستـه در حال قـیام و قـعـود و رکوع و سجود بودند و همـه آنها مانند زنبور عـسل زمـزمـه مـى کردند ))
آرى حسین یک شب را مهلت گرفت تا به عبادت بپردازد، او و اصحابش تـمـام شب را به عـبادت و قرائت قرآن پرداختند، و خواب را بر خود تحریم کردند و تمام ساعات شب را به دعا و استغفار و راز و نیاز با معبود سپرى کردند.

 

حاضرین در سایت

ما 30 مهمان آنلاین داریم

حدیث روز

قطعه ایی از بهشت

You must have Flash Player installed in order to see this player.

تبادل لینک

صفحه اصلی محرم شب عاشورا چه گذشت؟