یا مجیر



مبعث چه گذشت؟

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

بنابر نقل علماى شیعه و روایات صحیح ، بیست و هفت روز ازماه رجب گذشته بود و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در غار حرا به عبادت مشغول بود، در آن روز که به گفته جمعى روز دوشنبه بود حضرت خوابیده بود و اتفاقا حضرت على (علیه السلام ) و برادرش جعفر نیز براى دیدن رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و یا به منظور شرکت در اعتکاف آن حضرت به غار آمده بودند و دو طرف آن حضرت ، خوابیده بودند.

رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در خواب ، دو فرشته را دید که وارد غار شدند و یکى در بالاى سر آن حضرت نشست و دیگرى پایین پاى او - آن که بالاى سرش نشست جبرئیل و آن کسى که پایین پاى حضرت نشست میکائیل بود - میکائیل رو به جبرئیل کرده و گفت : به سوى کدام یک از اینان فرستاده شده ایم ؟
جبرئیل گفت : به سوى آن که در وسط خوابیده است .
در این هنگام رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) وحشت زده از خواب پرید و چنان که در خواب دیده بود، در بیدارى هم دو فرشته را دید، این براى نخستین بار بود که آشکارا فرشته الهى را پیش روى خود مى دید.
در این وقت جبرئیل لوحى را که در دست داشت در برابر او گرفت و به او گفت : اقراء، یعنى : بخوان .
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) از آنجا که امى و درس نخوانده بود پاسخ داد که من توانایى خواندن ندارم . براى بار دوم و سوم همین سخنان تکرار شد و براى بار چهارم جبرئیل گفت : اقراء باسم ربک الذى خلقَ خلق الانسان من علقَ اقراء و ربک الاءکرمَ الذى علم بالقلمَ علم الانسان مالم یعلم ؛

 

((بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید. خدایى که انسان را از خون بسته آفرید. بخوان و پروردگار تو گرامى است . آنکه قلم را تعلیم داد و به آدمى آنچه را که نمى دانست آموخت )).
جبرئیل ماءموریت خود را انجام داد و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیز پس از نزول وحى از کوه حرا پایین آمد و به سوى خانه خدیجه رهسپار شد. هنگامى که به منزل خدیجه رسید به او فرمود: ((مرا بپوشانید و جامه اى بر من بیندازید تا استراحت کنم )).
طبرى (رحمه الله ) در مجمع البیان نیز نقل مى کند که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) به خدیجه فرمود: هنگامى که تنها مى شوم ندایى به گوشم مى رسد.
خدیجه عرض کرد: خداوند جز خیر درباره تو کارى نخواهد کرد، چرا که به خدا سوگند، تو امانت را ادا مى کنى ، صله رحم به جا مى آورى و در سخن گفتن راستگو هستى .
خدیجه مى گوید: بعد از این ماجرا ما به سراغ ورقه بن نوفل [پسر عموى خدیجه و از علماى اعراب ] رفتیم . رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آنچه را دیده بود براى او بیان فرمود. ورقه گفت : هنگامى که آن منادى به سراغ تو مى آید، دقت کن ببین چه مى شنوى ، سپس براى من نقل کن .
پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در خلوتگاه خود این را شنید که مى گوید: اى محمد! بگو: بسم الله الرحیمن الرحیم ، الحمد الله رب العالمین ... و لا الضالین . و بگو: لا اله الا الله ، سپس حضرت به سراغ ورقه آمد و مطلب را براى او بازگو کرد.
ورقه گفتن بشارت بر تو، باز هم بشارت بر تو، من گواهى مى دهم که تو همان کسى هستى که عیسى بن مریم بشارت داده است و تو شریعتى همچون موسى دارى تو پیامبر مرسلى و به زودى بعد از این روز، ماءمور به جهاد مى شوى و اگر من آن روز را درک کنم در کنار تو جهاد خواهم کرد.
هنگامى که ورقه از دنیا رفت ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: من این روحانى را در بهشت (بهشت برزخى ) دیدم که لباس حریر بر تن داشت ، زیرا او به من ایمان آورد و مرا تصدیق کرد.

 

حاضرین در سایت

ما 31 مهمان آنلاین داریم

حدیث روز

قطعه ایی از بهشت

You must have Flash Player installed in order to see this player.

تبادل لینک